ZahedanToday    News   Mail

 
 

صفحه    1 و 2 و 3

 

حكايت  1

دهقاني براي دادخواهي از بي حسابيهاي تحصيل‌داران ماليات نزد بابر شاه آمد و شكايت نمود كه ده خروار غله مرا صد خروار برآورد كرده‌اند و ماليات گزاف از من مي خواهند. دهقان موصوف ريش بزرگي داشت. بابر شاه نگاهي به سيماي او انداخت وگفت:

- اي نادان، با ده من ريش خود آمده اي ودروغ مي گويي كه ده من خروار را صد خروار حساب كرده اند هرگز چنين چيزي امكان ندارد.

دهقان گفت: خداوند سايه شما را از سر ما كم نكند، من هم نزديك است حرف تحصيل‌داران را باور كنم، زيرا در حالي كه پنج مثقال ريش مرا شما ده من برآورد كنيد تحصيلداران شما هم حق دارند كه

ده خروار را صد خروار بنويسند.

حكايت  2

در مازندران (علا) نام حاكمي بود سخت ظالم . خشكسالي روي نمود،مردم به استسقاء بيرون رفتند، چون از نماز فارغ شدند امام بر منبر دست به دعا برداشت وگفت:

الهم ادفع البلاء والوباء والعلاء

حكايت  3

مير من، مادر امام شافعي، زني پرهيزگار بود و مردم امانات خود را به او مي سپردند.

يكروز دو نفر نزد وي آمدند و صندوقي را به رسم امانت به او دادند.

بعد از مدتي يكي از آن دو نفر آمد و صندوق را از نزد ميرمن برد. چند روز بعد، رفيقش آمد و تقاضاي صندوق كرد.

مير من گفت:صندوق را رفيق تو برد. آن شخص گفت:

مگر قرار نبود كه ما هردو تا وقتي حاضر نباشيم صندوق را ندهي؟

مير من تصديق كرد.پس آن شخص پرسيد:

پس چرا صندوق را به رفيقم دادي ؟

مادر امام بسيار ملول شد، اتفاقاً در همان وقت خود امام كه طفلي ده ساله بود حضور داشت رو به مدعي كرد وگفت:

صندوق همين جاست برو با رفيقت بيا تا صندوق را بدهيم.

حكايت  4

روزي حجاج بن در صحرا با معدودي از نزديكان گردش مي كرد، چوپاني را از دور ديد، پس اسب خود را برانگيخت و پيش او رفت و سلام كرد. چوپان جواب داد.

حجاج از او پرسيد: اي چوپان حجاج چگونه حاكمي است؟

چوپان گفت: خدا لعنتش كند كه از او ظالم تر نيافريده است، بي‌رحم، بي باك، و نترس، اميدوارم كه بزودي روي زمين از لوث وجود او پاك شود.

حجاج گفت: مرا ميشناسي؟

چوپان گفت :نه

حجاج گفت:من حجاجم.

چوپان بترسيد و رنگش پريد و با لكنت زبان گفت تو مرا ميشناسي؟

حجاج گفت: نه

چوپان گفت: نام من وردان و از غلامان آل ابي ثورم ودر هر ماه سه بارديوانه مي شوم و امروز روز ديوانگي من است.

حجاج را خنده گرفت و رفت.

حكايت  5

خليفه مهدي عباسي،خويشاوندي داشت بسيار كم طالع و بيچاره هرقدر در تلاش معاش مي كوشيد كمتر مي يافت.

اطرافيان خليفه دربارة او با خليفه سخن گفتند و تقاضا نمودند از او دستگيري كند،خليفه گفت:

  - من در كار اين شخص تغافل نمي كنم ولي يقين دارم كه او كم بخت است،اگر باور نداريد،اكنون امتحان و تجربه مي كنيم.

آنگاه فرمان داد بدرة زري بر پل بغداد در رهگذر او گذاشتند و او را براي انجام كاري بجايي فرستادند كه مي بايست از سر پل بگذرد.

شخص مذكور رفت واز سر پل گذشت وكار را انجام داد و مراجعت كرد بدون اين كه كيسة زر را ديده و يافته باشد.از او پرسيدند:

چرا بدرة زري را كه پيش پايت افتاده بود بر نداشتي؟

گفت:من كه چيزي نديدم.

گفتند:چطور ممكن است كه نديده باشي در صورتيكه مخصوصاً آنرا در موضعي كه ديده مي‌شد گذاشته بوديم.

گفت: وقتي كه بر سر پل رسيدم در اين انديشه افتادم كه اگر كور باشم از چنين پلي چگونه ميتوانم بگذرم، بعد با خودم گفتم امتحان ميكنم، به همين سبب چشم بسته به راه افتادم تا وقتي كه به آخر پل رسيدم و در پي انجام دادن كاري كه به من محول شده بود رفتم.

وقتي كه بازگشتم و به پل رسيدم با خود گفتم يك بار ديگر امتحان مي كنم،اين بار هم با چشمان بسته از پل گذشتم و طبعاً چيزي نديدم.

حكايت  6

روزي يكي به نزد شيخ ما آمد و گفت:

-         اي شيخ،آمده ام تا از اسرار حق چيزي با من بگويي شيخ گفت؛

-     باز گرد تا فردا بامداد باز آي.آن مرد برفت.شيخ بفرمود تاآن روز موشي بگرفتند ودر حقّه اي كردند وسر آن حقّه را محكم كردند.

-         ديگر روز آن مرد باز آمد وگفت:

-         آنچه وعده كرده اي بگوي.شيخ فرمود تاآن حقه را به وي دادند وگفت:

-     زينهار تا سر اين حقّه باز نكني.آن مرد آن حقّه بستد و برفت. چون به خانه رفت سوداي آتش بگرفت كه آيا دراين حقّه چه سر است، بسيار جهد كرد تا خويشتن نگاه دارد، صبرش نبود، سر حقّه باز كرد. موش بيرون جست و برفت.

آن مرد پيش شيخ آمد وگفت:

-         اي شيخ،من از تو سر خداي خواستم، تو موشي در حقّه كردي و به من دادي. شيخ گفت:

-     اي درويش، ما موشي در حقّه به تو داديم،تو پنهان نتوانستي داشت،خويش را به حق تعالي چون تواني نگاه داشت؟وسر حق را باتو چون گويم،كه نگاه نتواني داشت.

حكايت  7

مولانا عبدالرحمن جامي حكايت كرده است كه: يكي از روزهاي بهار با گروهي از دوستان به تماشاي صحرا از شهر بيرون رفتيم ودر موضعي خرم ودلكش فرودآمديم وسفره انداختيم.

سگي از دور به بوي طعام،خود رابه آنجا كه ما بوديم رسانيد ومنتظر ايستاد تا لقمه اي به طرف او بيندازيم.

يكي از حاضران.سنگي از زمين برداشت ومثل اينكه نان پيش سگ مي اندازد سنگ را پيش او انداخت.

سگ آن سنگ را بوئيد وبلافاصله بازگشت وهر قدر كه اورا صدا زدند اعتنا نكرد وبه راه خود ادامه داد.

رفقا همگي متعجب شدند ويكي از آنان خطاب به ديگران گفت:

-آيا مي دانيد كه كه اين سگ چه گفت؟

وبدون اينكه منتظر جواب دوستان شود به گفتار خود ادامه داد كه:

-اين سگ گفت،اين بيچارگان كه خودشان از بخيلي وگرسنگي سنگ مي خورند ديگر از ايشان وسفرة ايشان چه اميد خير مي توان داشت؟

حكايت  8

درويش به روستايي رسيد،جمعي از روستائيان را ديد بر آفتاب نشسته اند،گفت:

مرا چيزي بدهيد وگرنه به خدا با شما همان كنم كه باآن ده ديگر كردم.روستائيان بترسيدند گفتند مبادا ساحري باشد يا درويش صاحب كرامتي و از اوآسيب و ضرري به ده برسد،آنچه او خواست بدادند،بعد از او پرسيدندكه:

-         باآن ده چه كردي؟گفت:

 از مردم آنجا چيزي خواستم،ندادند ناچار به اينجا آمدم شما نيز چيزي نمي داديد مجبور بودم به دهي ديگر بروم.

حكايت  9

يكي از بخيلان درآب داشت غرق ميشد،كسي برفت وگفت:

دستت رابه من بده تا ترا بيرون بكشم.دست نداد.يكي از همسايگان مرد بخيل حاضر بود گفت:

ـ نگو دستت را به من بده كه او هرگز به كسي چيزي نداده است،بگو كه دست من بستان .چون بگفت:

ـ دست من بستان.بستد خلاص شد.

حكايت  10

شيخ ابو سعيد ابي الخير،وقتي به توس رفته بود.مردم از وي درخواست نمودند تا براي ارشاد و هدايت آنان مجلسي ترتيب دهد و خلق را موعظا كند.

شيخ قبول كرد و قرار شد در خانقاه معروف به«استاد»سخن بگويد.مجلسي برپا شد وگروه زيادي به خانقاه آمدند به طوري كه جاي خالي باقي نماند.بعد از آن قاريان به تلاوت قرآن پرداختند و هنگام آن شد كه شيخ سخن گويد،شخصي از ميان حاضران برخواست و به آواز بلند گفت:

ــ خداوند بيامرزد هر كس ازآن جايي كه هست يك قدم فراتر آيد.

شيخ بر منبر برآمد وگفت:

- وصلي الله علي محمدوآله اجمعين ودست بر روي خود كشيد وسپس به گفتة خويش ادامه داد:

- هر چه ما مي‌خواستيم بگوئيم و هر چه تمام پيغمبران گفته اند خلاصه و نتيجه همة آنها را اين شخص گفت: يعني خدايش بيامرزد هر كسي را كه از آنجائي كه هست يك قدم فراتر آيد.

واز منبر فرودآمد.

 

 

Copyright 2004 - 2005 , Design by ZahedanToday Group