|
خليفه مهدي عباسي،خويشاوندي داشت
بسيار كم طالع و بيچاره هرقدر در تلاش معاش مي كوشيد
كمتر مي يافت.
اطرافيان خليفه دربارة او با خليفه
سخن گفتند و تقاضا نمودند از او دستگيري كند،خليفه
گفت:
-
من در كار اين شخص تغافل نمي كنم ولي
يقين دارم كه او كم بخت است،اگر باور نداريد،اكنون
امتحان و تجربه مي كنيم.
آنگاه فرمان داد بدرة زري بر پل
بغداد در رهگذر او گذاشتند و او را براي انجام كاري
بجايي فرستادند كه مي بايست از سر پل بگذرد.
شخص مذكور رفت واز سر پل گذشت وكار
را انجام داد و مراجعت كرد بدون اين كه كيسة زر را
ديده و يافته باشد.از او پرسيدند:
چرا بدرة زري را كه پيش پايت افتاده
بود بر نداشتي؟
گفت:من كه چيزي نديدم.
گفتند:چطور ممكن است كه نديده باشي
در صورتيكه مخصوصاً آنرا در موضعي كه ديده ميشد
گذاشته بوديم.
گفت: وقتي كه بر سر پل رسيدم در اين
انديشه افتادم كه اگر كور باشم از چنين پلي چگونه
ميتوانم بگذرم، بعد با خودم گفتم امتحان ميكنم، به
همين سبب چشم بسته به راه افتادم تا وقتي كه به آخر
پل رسيدم و در پي انجام دادن كاري كه به من محول شده
بود رفتم.
وقتي كه بازگشتم و به پل رسيدم با
خود گفتم يك بار ديگر امتحان مي كنم،اين بار هم با
چشمان بسته از پل گذشتم و طبعاً چيزي نديدم. |