ZahedanToday    News   Mail

 
 

صفحه    1 و 2 و 3

 

حكايت  21

در بغداد دزدي را به دار آويخته بودند. جنيد برفت و پاي او بوسه داد. ازاو سئوال كردند گفت:

هزار زحمت بروي باد كه در كار خود مرد بوده است وچنان اين كار را به كمال رسانيده است كه سر درسر آن كار كرده است!

حكايت  22

وقتي اسكندر از فرنگيه مي گذشت به شهر گرديوم رسيد، درآنجا ارابه‌اي از زمان گرديوس بجا مانده بود و بندآن پر بود ازگره‌هايي كه ماهرانه يكي را روي ديگري زده بودند و سالها بودكه پهلوانان با آن ور رفته بودند ولي امكان گشودن گره ها رانيافته بودند.

غيب گويي گفته بود،كسي كه اين گره‌ها را باز كند قارة آسيا ازآن او خواهد بود. اسكندر چون عازم آسيا و فتح ايران بود، دستي به اين گره‌ها زد، اما هر چه مي كوشيد نتوانست آنها را باز كند يا سر و ته رشته را بيابد، ناچار براي اينكه اين ناكامي او موجب بد شگوني و ضعف روحيه سربازان نشود، شمشير خود را كشيد وگره‌ها را بيك ضربه از ميان بريد. سپس گفت:

- اين هم يك نوع گشودن است.

حكايت  23

روزي بهلول بر هارون الرشيد وارد شد،خليفه مشغول صرف شراب بود و به منظور برائت خويش از شراب نوشيدن از بهلول سئوال كرد:

- اگر كسي انگور بخورد حرام است؟ بهلول جواب داد:

- نه، خليفه گفت:

- بعد از خوردن انگور آب هم بالاي آن بياشامد چطور؟بهلول گفت:

- اشكلي ندارد.خليفه مجدداً پرسيد:

- بعد ازصرف انگور آب مدتي در آفتاب بنشيند چه مانعي دارد؟بهلول جواب داد:

- باز هم مانعي ندارد.خليفه به زعم خويش اتخاذ سند كرد وگفت:

- پس چه دليل دارد كه همين آب و انگوررا اگر مدتي درآفتاب بگذارند حرام مي شود؟بهلول گفت:

- اگر قدري خاك بر سر انسان بريزند آيا صدمه اي به او مي‌رسد؟

هارون جواب داد:

- نه. بهلول گفت:

- اگر بعد از خاك قدري آب هم روي آن بريزند آيا ايجاد زحمت مي‌كند؟ هارون پاسخ داد:

- نه. بهلول گفت:

حال اگر همين آب و خاك را بهم مخلوط كنند و از آن خشتي بسازند و بر سر انسان بزنند آيا صدمه مي رساند؟ خليفه پاسخ داد: البته سر انسان مي شكند.

حكايت  24

مي‌گويند ابن حاجب كه از نديمان خليفه بود، در ملاقاتي با خواجه نصيرالدين طوسي به شوخي از او پرسيد:

- اهل كجائي؟

- از اهل طوسم.

ابن حاجب گفت:از گاوان طوسي يا از خران؟

خواجه گفت:از گاوان طوس.

- پس شاخ تو كجاست؟

- شاخ من در طوس است مي‌روم وآنرا مي‌آورم.

سالها گذشت، تا زمانيكه خواجه نصير از خراسان با لشكر هلاكو به بغداد وارد شد. قبل از هركس فرستاد ابن حاجب را آوردند. هلاكو در صدر خرگاه نشسته بود خواجه نزديك او بود. ابن حاجب را آوردند و در كنار خواجه جاي دادند. خواجه با آرنج به پهلوي ابن‌حاجب زد و آهسته اشاره به هلاكو كرد و گفت:

- بفرما،اين هم شاخ من.

- خليفه بفرمود تا چهار دست و پاي بابك خرمدين را بريدند، پس بابك چون يك دستش را بريدند، دست ديگر در خون كرد بر روي خويش بماليد.خليفه گفت:اي سگ اين چه عمل است؟

بابك پاسخ داد:دراين حكمتي است.شما هر دو دست و پاي من خواهيد بريدن و روي مردم از خون سرخ باشد و چون خون از تن مردم برود، زرد شود، من روي خويشتن به خون آلودم تا مردم نگويند كه از بيم رويش زرد شده است.

حكايت  25

دو تن كاردينال از كارگاه رافائل ديدن مي‌كردند، درباره يكي از نقاشيهاي او گفتند: چهرة حواريها بيش از اندازه سرخ است.

نقاش با لحني ملايم و ظاهراً خالي از خشم گفت: اين كار را عمداً كرده‌ام.گمان نمي‌كنيد حواري در بهشت وقتي مي بيند كليسا تحت فرمان امثال شماست از خجلت سرخ مي‌شود.

 

حكايت  26

اسب بسيار خوبي را كه نظير آن كمتر ديده شده بود براي ابومسلم آورده بودند.

ابومسلم از سرداران سپاه خود پرسيد:

- اين اسب براي چه كاري خوب است؟

يكي گفت: براي اينكه انسان برآن سوار شود و در راه خدا جهاد كند.

ابومسلم گفت:جوابي بهتر مي خواهم.

ديگري گفت: براي شكار و تفريح خوب است.

باز هم ابومسلم قبول نكرد و عاقبت خودش گفت:

- اين اسب براي آن خوب است كه شخص برآن سوار شود و از هم‌نشين بد به كوه و بيابان فرار كند.

حكايت  27

در مجلس يكي از وزراء سخن از بخشندگي ودست و دل بازي برمكيان در ميان آمد، هر كس درآن باب چيزي گفت،ابوالعيناي شاعر نيز حاضر بود و دربارة فضل و بذل خاندان برمكي داد سخن داد.

وزير گفت: تا چند از جود وكرم برمكيان حرف مي زنيد،آنچه مي‌گويند غير از افسانه‌هائي كه چند نفر جعال و دروغگو،گفته و نوشته اند چيز ديگري نيست.

ابوالعينا جواب داد: شايد آنچه شما مي گوئيد درست باشد ولي نمي‌دانم كه چرا گويندگان و نويسندگان دروغگوي مذكور از جعل اكاذيب دربارة حضرتعالي خودداري نموده اند؟

حكايت 28

وقتي كه امير تيمور ولايت فارس را گرفت، نخست حافظ شيرازي را طلب كرد، او را به حضور آوردند.امير ديد كه آثار فقر و رياضت از او ظاهر است.

گفت: اي حافظ من به ضرب شمشير تمام روي زمين را خراب كردم تا توانستم سمرقند و بخارا را آباد كنم.آن وقت تو به يك خال هندوي يارت‌آن را را رايگان مي بخشي و مي‌گوئي

اگرآن ترك شيرازي به دست آرد دل مارا

               به خال هندويش بخشم سمرقندو بخارارا

حافظ گفت: ازاين بخشندگيهاست كه بدين فقر وفاقه افتاده‌ام.

ادريس پيغمبررا چون به آسمان بردند، درخواست كرد كه مي‌خواهم بهشت را ببينم.

گفتن: مبادا كه بيرون نيايي؟

ادريس عهد كرد كه بيرون آيد. چون در بهشت رفت گفت: بيرون نمي‌آيم.

گفتند: به عهد خود وفا كن.

گفت: به عهد وفا كنند تا در بهشت درآيند، من اگر وفا كنم از بهشت بيرون مي بايدآمد!

حكايت  29

خلف نام حاكمي در خراسان بود، او راگفتند كه:

- فلان كس كاملاً شكل ترا دارد.

او را حاضر كرد و از او پرسيد كه:

- آيا مادرت دلاكي كردي و به خانه‌هاي بزرگان رفتي؟

گفت: مادرم عورتي مسكين بود و هرگز ازخانه بيرون نرفتي اما پدرم در باغهاي بزرگان كار كردي و آب كشي داشتي!

 

حكايت  30

عرب باديه نشيني بر سفره هشام بن عبد الملك حاضر شد و بره‌اي را كه بريان كرده بودند درميان سفره ديد، چون گرسنه بود به اشتهاي تمام شروع به خوردن نمود و به ديگران فرصت نمي‌داد.

هشام از راه ظرافت به او گفت:

- اينطور كه تو به اين برة بيچاره حمله مي‌كني معلوم ميشود كه پدرش ترا شاخ زده است!

عرب گفت:ازاين دلسوزي و شفقت تو نسبت به او معلوم مي‌شود كه مادرش ترا شير داده است!

 

 

Copyright 2004 - 2005 , Design by ZahedanToday Group